نقدی بر مجموعه شعر « کنار جاده بنفش ، کودکی ام را دیدم » سروده ی شهاب مقربین
کتایون ریزخراتی

کنار جاده ی بنفش ، کودکی ام را دیده ام ، چهارمین مجموعه شعر شهاب مقربین است که بین سال های ۱٣۷١ تا ۱٣۸۰ سروده شده و توسط نشر "آهنگ دیگر" روانه ی بازار شده است.
نگاه شاعر در این مجموعه ، نگاهی انقطاعی است که محور اصلی اغلب شعرها می باشد و ما با حرکت های پیوسته در حال قطع و وصل روبرو هستیم :
ابری پاورچین پاورچین / اکنون / می آید و پنهانش می کند (صفحه ٥٤)
هر چند گاه / پایین می آید / جایی / نوک می زند / به خیالم (صفحه ٣٢)
شاید نگاه خاموش و روشن ، نماینده نگاه عصر ارتباط است که ناخود آگاه ذهن شاعر را در گیر کرده و شاعر با طرح انقطاع های پی در پی به دنبال وصل و ارتباط آرمانی خود می گردد.
در شعر (دیوارها ... صفحه ۱۷) دیوار از انقطاع ظاهرا ً پیوسته ی آجر ها تشکیل شده ، اما شاعر برای رهایی از این انقطاع ظاهرا ً پیوسته ، آرزوی آرمانی خود را به صورت پیوستگی دیوارها و حرکت جاودانه ی آنها مطرح می کند تا شاید یار هم بتواند بر دشواری انقطاع و رسیدن به آرمان پیوستگی تلاشی کرده باشد.
او با دمیدن روح انسانی در آجرهای منقطع یک دیوار و دیوارهای منقطع یک ساختمان ، قصد رسیدن به آرامش پیوسته را دارد. شاعر گاهی پیوستگی را در محوشدن می بیند :
و بخار پرخاش شان / سال ها سال / همه جا را مه آلود کرد / در خیابانی که در باد پیچ می خورد / به سمت هیچ (صفحه ٥۷)
چشمه ای بود / که چهره ی عرق کرده ام را / در آن می شستم / و امروز / هر چه می گردم / پیدا یش نمی کند (صفحه ۷٣)
و یا به صورت مثبت ، خود را به شکل پدیده ای تثبیت شده و آشکار تصور می کند :
برف ها آب شده اند / سیلاب ها خاک را زیر و زبر کرده اند / در چشم انداز اما چیزی نیست / مگر ساقه ی نازک علفی که در نسیم بازی می کند (صفحه ۸٠)
پدرش خوابش برده / پرده را پس زده است و / تماشا می کند ماه را / درشت و قرص / وسط آسمان (صفحه ٥٤)
شاعر در این مجموعه در پی تعدد مواضع است و به وضوح می شود موقعیت های متعدد که شاعر خود را در آن قرار می دهد مشاهده کرد در شعر ( این جاده معلوم نیست به کجا می رود ... صفحه ٦۷) جاده در آغاز شعر ، خود شاعر است مسیری را آغاز می کند که باز به خودش بر می گردد این چرخش در اغلب شعرها وجود دارد شعر در دایره ای محصور است پر از سایه های مرموز ، چهره ای پشت شکوفه های بادام ، لبخندهای پنهان ، همه چیز پیدا و در عین حال نا پیدا است هست و نیست و شاعر در تردید باز به اینجا می رسد که می گوید :
من شکوفه های بادام را / ترک کرده بودم / با لبخندهای پنهان پشت اش / تا مسافر قطاری باشم که این همه راه را آمد / تا اینجا / که جاده معلوم نیست به کجا می رود (صفحه ٦۸)
و یا در شعر ایوان ویرانم را باز می بینم (صفحه ٦۱) شاعر راهی را آغاز می کند ، راهی در رویا . او قطره ای است از باریک جویباری که گاهی زنبورها از آن می نوشند ، او از میان مناظر ، جالیز ها ، مترسک ها ، بیشه های تاریک و هوهوی پرنده ای نا شناس می گذرد ، او همچنان در دیدن تردید دارد و:
از میان منظره هایی که گاهی جایی دیده ام / و یا هرگز ندیده ام (صفحه ٦٢)
او با رودخانه یکی می شود خود رودخانه می شود و تازه عریان :
و بعد / رودخانه ی روشن / عریانم می کند (صفحه ٦٢)
شاعر در سطرهای بعد در جای خودش می ایستد و به آواز قورباغه ها سنگ می زند :
سنگی پر تاب می کنم / به آواز قورباغه ها و / دور می شوم ( صفحه ٦٣)
او در سفری که از قطره آغاز می کند به باتلاقی می رسد که در ذهن ناخودآگاهش جایی است برای بلعیدن و شاعر همواره از مواجهه با آن هراس دارد. کوچولوها در تمام بندها آرام بازی می کنند باتلاق خواب است و پرنده ای که انگار خود شاعر است در خواب باتلاق وجود دارد : کوچولو ها فریا د می کشند / پرنده پرواز می کند (صفحه ٦٤)
در مجموعه شعر ( کنار جاده ی بنفش کودکی ام را دیده ام ) در عنوان کتاب نوستالوزی پر رنگی به چشم می خورد در عین حال آمیزه ای از رنگهای مختلف. اما در سطرهای زندگی کودکی شاعر ، رنگها بی انتها و سراسری هستند :
می نشستیم و خیال می کردیم / که پشت به این پل خاموش / روی این پله های سنگی / که بالاش آبی / بی انتها و پایین اش آبی / بی انتها (صفحه ٤٩)
مثل روزی که روی طنابی که تاب می خورد / و بالاش سبز / سرتاسر / و پایین سبز / سرتاسر (صفحه ٤٩)
و هر چه از گذشته دور می شود :
و فردا نیز / فرقی نمی کند کجا / زیر طنابی که بالاش در باد / شاید / و پایین / چهار پایه ای که فرو خواهد افتاد / شاید ( صفحه ٥۰)
و در سطرهای بعد به حسرت می رسند که ای کاش :
اکر همه کوچه ها را دیده بودم / اگر همه نام ها را صدا زده بودم (صفحه ۷٩)
و تا اینجا می رسد که خودش را دلداری می دهد هر چند هرگز کودکی نکرده است :
یعنی که بزرگ شده ایم / مردانی بزرگ / که کودکی نکرده اند ( صفحه ۸۷)
شاعر گاهی با زبان بازی میکند در شعر صفحه ی ۸٣ و ٣۱ شعر از تجانس آوایی حروف و ایهام کلمات سود می برد :
و حالا / شعری / که از کفم رفته بر دهان باد و / بر کف دریا و حالا دفتری / که باز ... / کفتری / که بازی می دهد مرا
شاعر در مواجهه با تجربه های نو و کلمات نو محتاط است ، این احتیاط تا آنجا است که خود گرفتار کلمه می شود و این کلمه است که در نهایت می گریزد :
و در روز هشتم زمین / هنوز ، از خلق شعر نا تمام خویش در بند آن کلمه ام که گریخت / که از نزد ما گریخت / که از ما گریخت ( صفحه ٩٣)
شاعر همچنان به دنبال پیوستگی و یافتن گمشده ای است که او را تا اینجا آورده و از خود می پرسد :
کدام گمشده / تا اینجا تو را آورده است (صفحه ٤۷)
و در هر پدیده ای که اتفاق می افتد ، انتظار نشانه ای از آن گمشده را دارد :
اما باران که تا ابد بر تو می بارد / بر من می بارد / چیزی از تو با خود دارد (صفحه ٣۷)
در نهایت اطمینان دارد در این آرامش به آن گمشده خواهد پیوست :
این پله ها ما را به خواب خواهد برد / آنجا دوباره تو را خواهم دید (صفحه ٤٢)