اسماعیل خویی
با آسیابِ این تاریخ
از کتاب فراتر از شبِ اکنونیان
زیرا دروغ تنها در گفتار نیست ؛
و ذاتِ باستانیی انسان کردار است .
من
شاید که از تبارِ تاتارم :
خونِ دلم مباح ،
حرمتِ بانوی نامم حلالتان باد ؛
اما
من از شما دروغکِرداران نیستم ،
چنگیز نیز بود ،
میدانم ؛
اما ، بیگمان ، حتا
چنگیز نیز دروغزن نبود :
او نیز هم
آن بود
که مینمود –
چونان نهنگِ پُرتپشِ این خشم
در خونِ من .
ای آسیابِ تاریخی !
خونم حلالت باد ،
اما
گر خونِ من نبود ...؟
یا گر سکونِ من ...؟
باری ،
پیوسته شطِ خون و سکون بودهست
که آسیابِ این تاریخ را میگرداندهست؛
آری ،
پیوسته شطِ خون و سکون بودهاست .
اما
این آسیاب دیگر فرسودهست .
از من به یزدگرد بگویید :
سنگِ صبورِ زیرین دارد میترکد.
تا رستنِ هزار فواره خون
دیگر
تنها
فریادی ماندهست .