احمد شاملو
شبانهی ۴
از کتاب آیدا: درخت و خنجر و خاطره
عصر عظمتهای غولآسای عمارتها و
دروغ
عصر رمههای عظیم گرسنگی
و وحشتبارترین سکوتها
هنگامی که گلههای عظیم انسانی ، به دهان کورهها میرفت
[ و حالا اگه دلت خواست
می تونی با یه فریاد
گلوتم پاره کنی:
دیوارا از بتن مسلحن. ]
عصری که شرم و حق
حسابش جداست
و عشق
سوءتفاهمی ست
که با "متأسفم" گفتنی فراموش میشود
[ وقتی که با ادب
کلاتو ور میداری
و با اتیکت لبخند می زنی
و پشت شمشادا
اشکتو پاک میکنی
با پوشِتت. ]
عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشای محکومی که بر دار میکنند؛
سپیدهی ارزان ابتذال و سقوط نیست
مبدأ بسیاری خاطرههاست:
[هیفده روز بعدش بود
که اول دفعه
تو رو دیدم، عشق من! ]
وهن عظیم و اوج رسوایی نیست
سیاحتیست با تلاشها و دستوپا کردنها
بر سر جایی بهتر
که « از رو تاق ماشین، جون کندنشو بهتر میشه دید
تا از تو غرفههای شهرداری »
و غیبتها و تخمه شکستن
به انتظار پرده که بالا رود
همراه جنازهای
که تهمت زیستن بر خود بسته بود
از آن پیشتر
که بمیرد
عصر کثیفترین دندانها
در خندهای
و مستأصل ترین نالهها
در نومیدی
عصری که دستها
سرنوشت را نمیسازند
و اراده
به جاییت نمیرساند
عصری که ضمان کامکاری تو
پول چایی است که به جیب می زنی
به پشتوانهی قدرتت
از سمسارها
و رئیسهگان
و یکدستی مضامینی از این گونه است
که شهر را به هیئت غزلی میآراید
با قافیهها و ردیف
و مصراعها – همه همساز –
و نمای نردبانی ظاهرش – که خود، شعار تعالیست –
و از میان همه سنگلاخ و دشت
راه به دریا میبری
نیروی اوباشان و باجگیران را اگر
بستری شوی
و به زورق یقین آن کسان بنشینی که هیچگاه
تردید نمیکنند
و آدمی را
هم بدان چربدستی گردن میزنند
که مشاق ژندهپوش دبستان ما
قلمهای نئین را قط میزد
و در دکهی بیایمانیشان
همه چیزی را
توان خرید
در برابر سکهای
عصر پشت و رو
که ژنرالها
درسته میمیرند
بی آن که
ککی حتا
گزیده باشدشان
و مردان متنفر از جنگ
با سینههای دریده
و پوستی
که به کیسههای انباشته از سرب
میماند.
عصری که مردان دانش
اندوه و پلشتی را
با موشکها
به اعماق خدا میفرستند
و نان شبانهی فرزندان خود را
از سربازخانهها
گدایی میکنند
و زندانها انباشته از مغزهاییست
که اونیفورمها را وهنی به شمار آوردهاند
چرا که رسالت انسان
هرگز این نبوده است
هرگز این نبوده است !
عصر توهینآمیزی که آدمی
مردهایست
با اندک فرصتی از برای جان کندن
و به شایستگیهای خویش
از همهی افقها
دورتر است
عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را
در سفرهی نان نیز
هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در پهنهی نام