شعری از کتاب
این دفتر را باد ورق خواهد زد
ميخواستم دنيا را عوض كنم
دنيا عوض شد
اما كار من نبود
ميخواستم انسان را دگرگون كنم
انسانها دگرگون شدند
نه آنگونه كه من ميخواستم
حالا ديگر
فقط ميخواهم
تو را نگهدارم
همانگونه كه بودي
بي هيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذيام
و تو
ميدانم
عوض نخواهي شد
همانگونه كه بودي گريزپا
پرطغيان و تغيّر
ويرانگر
رودخانهي آتش
این دفتر را باد ورق خواهد زد
مجموعه شعر تازهی شهاب مقربین
منتشر شد
عرضه در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران
مصلای تهران، سالن شبستان، راهروی شمارهی ۳۱، غرفهی ۱۷
موسسهی انتشاراتی آهنگ دیگر
از ۱۶ تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
از کتابِ «کنار جادهی بنفش کودکیام را دیدم»
آري بهار همين است
گاهي باران
كمانچهي رنگيناش را برميدارد
براي آفتاب ميزند
و آفتاب
دامناش را جمع ميكند
با زانوان لختاش
به رقص ميآيد
گاهي درخت چنان سبز ميشود
كه تو بيخود از خود پرواز ميكني
گاهي اما
چنان آشفته
كه تو چون برگي ميچرخي و
فروميافتي
گاهي فاخته سراغ از چيزي ميگيرد
كه هرگز نبوده
هرگز نخواهد بود
گاهي اما
زير تاقيِ ايمن ايواني
با سكوتاش چنان از چيزي نگهباني ميكند
كه انگار
همه
همان بودهاست
گاهي ستارهاي
از دور
به چشمكي
برايت
شادي كوچكي ميفرستد و
گاه
ماه
ميگيرد
گاهي انگار در نسيمي
هرچه از دست ميرود
گاهي انگار در سايهاي
هرچهاي ميماند
بر تكهي خرد زميني
گاهي ...
آري بهار همين است
كه ميبيني
۲۶ اسفند ۱۳۷۱
وعدهی دیدار ما
همین جا
کنار این سنگ
وقتی که نیستم
وقتی که نیستیم
خواهم آمد
و این باد ابتدای مهر
که امروز گونههای ما را تسلی میدهد
خواهد آمد
و آمدنم را گواهی خواهد داد
چهرهی ویرانم را نخواهی دید
اما باد گونههای ما را به هم خواهد چسباند
و تسلی خواهد داد
قهوهخانههای میان راه بیگانهاند
وبیگانگانی آنجا جنجال میکنند
اما گاهی باید اتراق کرد
کنار جادهای پرت
زیر درخت پرغبار اناری
و از بیرون نگاه کرد
که باد ابتدای مهر
چگونه میرود
و آمدنِ ما را چگونه میبرد
بیهوده ما دستهای یکدیگر را نگرفتیم
میدانستیم
باید رها کرد و رفت
و این چرخش بیهوده ما را نیز پراکنده خواهد کرد
چرا ما دستهای یکدیگر را نگرفتیم
چهرهی ویرانم را باز نخواهی دید
اما باد
که گونهام را به گونهات میچسباند
تو را تسلی خواهد داد
سال ۱۳۸۱
از کتاب در دست چاپ « این دفتر را باد ورق خواهد زد »

آدمیان و جاده ها...
آدمیان و جاده ها
عهدی كهن دارند
همواره جاده ها
می برند ورهاشان می كنند
و آدمیان باز می گردند
آن جا كه جاده ها
می برند و رهاشان می كنند
فروردین ٧١
برف ها آب شدند...
برف ها آب شدند
غمناك و عمیق
گویی مردگان
در اندرون خاكِ سنگدل می گردند
به جست و جوی قلب های خویش
قلب های تجزیه شده
به قلوه سنگ ها و
عشق تلف شده
برف ها آب شدند
به ناگهان و غریب
گویی سنگی بر سری بی خویشتن فرود آمده است
تا روح
از جا بپرد
و لحظه ای شگفت و یگانه را دریابد
كه زمان
در مفصل دو فصل
مكثی كرده است
اسفند ١٣۶٧
از مجموعه ی " كلمات چون دقیقه ها"، سال انتشار: ١٣٧١
در من آسمانی ستاره ستاره خاموش می افتد...
درمن آسمانی ستاره ستاره خاموش می افتد
این گونه كه تلخ می گریی
زن تنها
حالی
كه بركف كسوف بسپاری
دو خورشید دریا را
در من آسمانی ستاره ستاره خاموش می افتد
گاهی كه نسیم می نوازد
نی زار گیسوانت را
چوپان عشقی شوربخت
با مویه در ماهور جان من می خواند
به هر كرشمه از نگاه تو
امید ناشناسی از نهان من
به حلقه ی دلبستگی می كوبد
و تنگ دل
رهایی را
بادام چشم تو می جوید
دامان تو از باد می روید
در كشت زار تنهایی
این جا ولی
بیداد
می روید
از كشت زاری
جایی كه
بر این گونه
می كاری
تمشك شیرین اشك را
در من آسمانی ستاره ستاره خاموش می افتد
٢۶ تیر ٥٧
از مجموعه ی " گام های تاریك و روشن " كه درسال ١٣۶٥ منتشر شده است .
از كوه سنگین تر ...
از كوه سنگین تر
صبری
برصدای مزرعه
سایه افكنده است
در چشمانم بیابانی است
كه گرد راه نگاه را
مثل آه
به رویای آبی دانه های باران
می آویزد
و از اندوه سنگین تر
ابری
بر هوای مزرعه
سایه افكنده است .
مهر ١٣٥٤