چترش را گشوده بود
تنها بود
چترش را بست
با هم رفتند
با صورتي خيس
آنقدر خلاف موج شنا خواهم كرد
تا رودخانه مسيرش را عوض كند
يا غرق شوم
در خوابي
كه براي تو ديدهام
روزها ميروند و
ما ميمانيم
تكيه داده به غروب
۱۶ مهر ۱۳۸۸
ديدم كه بنبست بسته نيست
وقتي نگاهم را
برگرداندم
بدمستی میکنم
پرت میکنم کتاب و دفتر را
ناسزا میگویم
به شب به فردا به دنیا
به خودم
به زنجیری که پیدا نیست
تا پاره کنم
دائماً چنگ میزنم به هوا
پلنگی از درونم نعره میکشد به سمت هیچ
- یعنی چه؟
آن آرامش بزرگ
کجا رفت
مینشینم گوشهای
چشم میدوزم به دوردست
آیا آنجا چیزی هست
در خواب راه ميروم
ميروم آنقدر
تا ميرسم به سرزمينهايي دور
كه مرا صدا ميزنند
مرا صدا ميزنند
بيدار ميشوم
۲۰ شهريور ۱۳۸۸
چه بر سرش آمده
نه راه پیش دارد نه پس
گوزن مغرور
درخت پیر
افتاده در دام شاخههاي درخت جوان
۱۵ شهریور ۱۳۸۸
زمانیست که از کلمات خستهام
گروه گروه هجوم میآورند
مینشینند در سرم
مثل دستهی پرندگان
بر سرِ درختی
دست بر دست میکوبم
بانگ برمیکشم
میپرند و پراکنده میشوند
یک پرندهی خاموش اما
نه میترسد نه میرود
نه آوازش را میخواند
۱۰ تیر ۱۳۸۸
اعتراف میکنم
هرچه کردم اشتباه بود
هرچه گفتم اشتباه بود
هرچه دیدم اشتباه بود
درختها سبز نبودند
سربی بودند
آسمان را نشانه گرفته بودند
اعتراف میکنم
خواب دیدنام اشتباه بود
بیدارشدنام اشتباه بود
آنها رویاهای مخملی بودند
کابوسها را نمیدیدم
اعتراف میکنم
سکوت کردنام اشتباه بود
فریاد کشیدنام اشتباه بود
گوش تا گوش آسمان سنگین بود
از دریایی واژگون
و تازیانهای که برق میزد
خیرگی چشمم بود
اعتراف میکنم
هرجا رفتم اشتباه بود
برگشتنام اشتباه بود
تنها مردنام اشتباه نیست
اگر برگشتم
دوباره اشتباه میکنم
همه چیز اعتراف بود
ببخشید
دوباره اعتراف میکنم
همه چیز اشتباه بود
ببخشید
دوباره اشتباه میکنم ...
۱۶ مرداد ۱۳۸۸
در را به رویم بستید
کلید را چرخاندید
و رفتید
نمیدانید
بعد از هر غروب
شب به ملاقاتم میآید
پیغامم را میبرد
میرساند به گوش تا گوش زمین
۲۸ تیر ۱۳۸۸
نمیتوانم با کلاشینکف شعر بنویسم
نمیتوانم با کوکتلمولوتف نقش بزنم روی کاغذ
نمیتوانم با تفنگ ...
تف !
اینها شاعرانه نیستند
میخواهم از تو بنویسم
اما تو را با همین کلمات نقش کردند
بر زمین
۱۶ تیر ۱۳۸۸
دریا عمیق است
تنهایی عمیقتر
دستت را بده
با هم دست و پا بزنیم
پیش از آن که غرق شویم
۱۴ تیر ۱۳۸۸
سراسیمه سرمیزنم
به هر گوشه و کنار
نیست
برمیگردم
سرمی زنم
به دیروز به پارسال
نیست
سرمیزنم به فردا
به سالی دیگر
پیدا نمیکنم
سرمیزنم به دیوار
نیست
پیدا نمیکنم
چرا بترسم از فصلها
سر در پیِ هم گذاشتهاند
کمر به نابودیِ خود بستهاند
به هم حملهور میشوند از هم فرار میکنند
چرا بترسم من
گلهای از گراز انگار
در پیِ هم میدوند
لگدکوب میکنند بوتهها و گلها را
و بالِ زلالِ پروانهام ...
دلشورههای مناند
که باد را میبرند
از فصلی به فصلی
دنبالِ بالِ تو
۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
در را باز نکردی
دوچرخهی پستچی در باران زنگ زد
باز کن
آلبوم تمبرهایت را
نگاه کن
جای خالی تصویری را
که برایت خبرهایی آورده بود
و ...
باطل شد
از پنجرهات نگاه کن
خیابان شلوغ
همهمهی مردم
سرسام ماشینها
همه وهماند
فراموششان کن
ببین
کشتییی غولپیکر
بر آبهای مواج
بالا و پایین میشود
لنگر برمیدارد
سوت میکشد
مرغهایی جیغکشان میچرخند
بر فراز موجهایی
که شکل جزیرهای دور را با خود آوردهاند
نمیبینی؟
نمیبینی
مهی غلیظ تمامی اینها را در خود پوشاندهاست
مه را هم نمیبینی
که مثل قارچ روییدهاست در آن
خیابان شلوغ
همهمهی مردم
سرسام ماشینها
پنجرهات را ببند
۶ بهمن ۱۳۸۷
به نقل از مجله ی ارمغان فرهنگی (شماره ی ۴ و ۵)
آسمان آبی
بهار سبز
چرا مداد من سیاه مینویسد
۳ خرداد ۱۳۸۷
از میان جملهی آدمها
بیرونت کشیدم
تو یک کلمهی شیرین بودی
کلمهی عشق نه
عشق تلخ است
کلمهی دوستی نه
شوق نه
دوستی گَس است و شوق شور
تو مثل کلمهی خیال مثل کلمهی خواب
شیرین بودی
از میان جملهی آدمها
بیرونت آوردم
آوردم
چون کلمهای عزیز
در پرانتزِ آغوشم
مثل کلمهی خواب
پریدی و رفتی
میان جملهی آدمها
۳۰ مهر ۱۳۸۷
به نقل از سایت جن و پری
من آویخته از طناب بودم و
تو
تفنگ در دست
شلیک کردی
شلیک کردی به طناب
برگشتم به زندگی
خطا رفته بود
دوباره داری نشانه میروی
قلب هدف را
درست نشانه گرفتی
بزن
زندگی همین است
که شلیک میشود از دستهای تو
۷ آذر ۱۳۸۷
آخ !
پیشانیام ...
چه تصادفی !
مقصر کیست ؟
من ؟
ماشینِ پشتِ سر ؟
یا یاد تو
که پیچید بیهوا در سرم ؟
- مقصر فرار کرد آقای پلیس !
- نه
مقصر شمایید
حق با کسیست
که فرار میکند
در آینه خون از پیشانیام جاریست
سرم به سنگ نخورده
باز
تختهگاز میروم
۱۰ آذر ۱۳۸۷
و یک شعر خوب اینجا بخوانید.
میپرسم چرا چرا چرا
و صورتم را در دستهایم پنهان میکنم
چرا این دستها
نتوانستند کاری کنند
جز پنهان کردنِ صورتم
۲ آذر ۱۳۸۷
همهی کلمات
معنای تو را میدهند
مثل گلها همه
که بوی تو را پراکندهاند
سکوت کردهام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم میگردم
۲ اسفند ۱۳۸۷
با خود فکر میکنم
عاقبت این ماجرای ما
به کجا منتهی خواهد شد
ماجرای من و این وَهم
که مرزِ میان کابوس و رویاهایم را درهم ریختهاست
مهی فراگرفته بیرون و درونم را
نه میگذارد که ببینم خود را
نه چشماندازِ پیرامونم را
فرو خواهد نشست
میدانم
فرو خواهد نشست
با خود فکر میکنم
در خالیِ بیمرزِ بعد از آن
دیگر چه مانده برایم
که ببینم
اول آبان ۱۳۸۷
میترسم از عشق
از عشق میترسم
این شعرهای عاشقانه که مینویسم
سوت زدنِ کودک است در تاریکی
۶ مهر ۱۳۸۷
در ظلمات مانده بودم
بوی تو پیچید در دلم
روشن شد همه جا
تو را دیدم
بوی تو رفت رفت
محبوبهی شبام
کاش
در ظلمات مانده بودم
۲۸ دی ۱۳۸۷
ساقهی علفی
کنار ساقهی علفی
در علفزاری انبوه
در باد خم میشویم
به سمت دیگری
و دیگری
به سمت دیگری
و دیگری
به سمت دیگری
و دیگری ...
۲۱ مهر ۱۳۸۷
تولدِ منی
بیسبب نیست که هرچه بیش قدم پیش میگذارم
از تو دورتر میشوم
تو لحظهی تولدِ منی
۹ بهمن ۱۳۸۷
آسمان برقی زد
و من به لحظهای همه چیز را فهمیدم
بازگو نمیتوانم کرد
جز با زبان این باران
میآیند
از دور و نزدیک
گردِ تو جمع میشوند
هر یک به نیتی
گرهی میبندند و بازمیگردند
به این زیارتگاه غریب
نیتنکرده آمده بودم من
حاجتی نداشتم
اما آن جماعتِ ُسست در خواب هم ندیدند
چیزی که پیدا کردم
گوشهی چشمی
گوشهی چشمی
گوشهنشینم کرد
بس که نشستم
رفتن از یادم رفت
۲۴ دی ۱۳۸۷
صبر کن
این هنوز اول کار شاعری ست
شعری خواهم نوشت
که شاعران تاریخ به آن غبطه خواهند خورد
هزار کلمه
جملهی آنها
تکرار نام تو
۲۰ دی ۱۳۸۷
نه
اینها کاغذی نیستند
که بادشان ببرد
پاره سنگی که روی رویاهایم گذاشتی بردار
روی باد بگذار
رویاهای مناند
که باد را بههم ریختهاند
۴ دی ۱۳۸۷
نیمهات را گم کردهای
ماه تنگدل ؟
صبور باش
نیمهی ماه به سراغت میآید
و تو را کامل خواهد کرد
نیمهی من
برنخواهد گشت
۳ دی ۱۳۸۷
شانههایم درد میکردند
دو بال جوان آنجا
داشتند جوانه میزدند
دیدم که آهسته آهسته روییدند
شکل فرشتهها که نه
شکل عقابی عظیم
از قله نگاه کردم
دیدم که بالهایم
بر بالای تو سایه انداخته است
با چرخشی طوفانی
از قله فرود آمدم
تو را به چنگ گرفتم
پریدم
از خواب
شانههایم درد میکنند
۲۹ آذر ۱۳۸۷
تصویرت را در آب دیدم
تو رفتی
من به دنبال رودخانه راه افتادم
۲ آذر ۱۳۸۷
بردن
یا باختن
برگی نمانده است
چرا پاییز
دست برنمیدارد
۱۵ آذر ۱۳۸۷
خیره به انتهای کوچه چشم دوختم
سر قرار
سایهی درخت بود
و گنجشکی بیقراری میکرد
۲ آذر ۱۳۸۷
دیگر بلد شدم
میدانم چهکار کنم
بی آن که تو بفهمی
او را صدا میکنم
میآورم مینشانم میان تنهاییم
و هرچه بخواهم میگویم
دشنامش میدهم
زخم زبانش میزنم
گاهی هم نفرین میکنم به خودم
و میگویم که دوستش دارم
و تو نیستی که رو برگردانی از من
تو آنجا نشستهای دور از من
همیشه نشستهای دور از من
همیشه
اما وقتی که دستهایش را در دستهایم میگیرم
نیازی نیست چیزی بگویم
همه چیز را خواهد فهمید
به چشمهایش نگاه میکنم
نیازی نیست چیزی بگویند
همه چیز را خواهم فهمید
و وقتی که میرود از پیشام
میآید مینشیند روی صندلی تو
درست آنجا که تو نشستهای
با تو یکی میشود
من با نگاه لوچ خود
دو نفر را میبینم
یکی رو برمیگرداند از من
و یکی که منتظر است
بی آن که تو بفهمی
او را صدا کنم
بنشانمش میان تنهاییم
دستهایش را بگیرم
در چشمهایش نگاه کنم
بی آن که تو بفهمی
۲۲ آبان ۱۳۸۷
گاهی باید از خانه گریخت
به کوچه
خیابان
پارک
و در خود فرو رفت
گاهی باید از خود گریخت
به جادههای مهآلود
خانههای موهوم
خیال او
که تو را از خود کردهاست
که تو را بی خود کردهاست
گاهی باید از او گریخت
به کجا
۲۱ مهر ۱۳۸۷
سبک شدم
برگها را دوباره باد
دوباره سبز شدند و آرام تکان میخورند
در بادی که ویرانشان کرده بود
دوباره سبز شدم
هوای تو را از خود بیرون کردم
سبک شدم
برگشتم به شاخهام
...
باد باید برگها را بریزد
درهم بریزد
ویرانشان کند
به خاکشان بنشاند
اما من
هوای تو را از خود بیرون کردم
سبک شدم
برگشتم به شاخهام
شادم
آرامم
اما زندگی را دوست نمیدارم
نمیدانم
باید برگردم
درون باد
شاید دوباره جایی
تو را پیدا کنم
۹ آبان ۱۳۸۷
دوربین را میزان کن
روی صورتش
درست روی لبخندش
نیازی نیست تا سه بشمری
انگشتت را فشار بده
افتاد
افتاد
اما نمردهاست
زخمی عمیق برداشته
میتوانی او را با خود بکِشی و ببری
به زخمش عادت خواهد کرد
و خیلی زود از یاد خواهد برد
که لبخندی هم داشتهاست
۲۲ مهر ۱۳۸۷
مراقب باشيد
همه چيز تاريخ مصرف دارد
شير
پنير
دوغ
دوست
كشك
و اين شعر
...
فردا شعر تازهاي خواهم نوشت
۲۹ مهر ۱۳۸۷
معلم خوبی بودی
به من یاد دادی خط بزنم اشتباهها را
خط بزنم کلمهای را
که از بس قدیمی شده بود
دیگران به من میخندیدند
و تو
تنها در شعر خوش داشتی
نه در زندگی
خط بزنم حرفهایی را که گیر کردهاست
مثل بغضی در گلوی این شعر
( حرفهای تازه و جذاب
که هر روز میآیند و میروند و فراموش میشوند
روزهایمان را قشنگتر میکنند
درست مثل آدمها )
خط بزنم تصویری را
که خیالم کشیده بود
و خیال میکردم
آنقدر زیبایی دارد
که سرریز میکند به زندگی
و خط بزنم خودم را
که بزگترین اشتباه بودم
معلم خوبی بودی
۲۱ مهر ۱۳۸۷
هزار سطر نوشتم و خط زدم
بیگمان اینها را هم خط خواهم زد
بی فایده ست
حتا به کلمات نمیتوان اعتماد کرد
کلماتی که دوستشان میداری
خسته شدم
خودتان خط بزنید
۲۱مهر ۱۳۸۷
این همه شعر نوشتم
آنچه میخواستم نشد
زمزمه کردم ورد خواندم فریاد کشیدم
نشد آنچه میخواستم
پاره کردم آتش زدم دوباره نوشتم
نشد
تو چیز دیگری بودی
بگو تو را که نوشت
که سرنوشت مرا
کاغذی سیاه کرد
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
جوانیام
گوشهی آغوش تو بود
لحظهای صبر اگر میکردی
پیدایش میکردم
آغوشت را باز کردی
برای رفتنام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم
...
دیر یا زود
مانند یک دستهی گل
باید که حسرتم را در بغل بگیرم و بروم
به خواستگاری آن زن ِ خاکی
که نه نخواهد گفت
آغوشش را باز خواهد کرد
و همه چیزم را خواهد گرفت
و من همه چیزم را به او خواهم بخشید
بی هیچ حسرتی
مگر این حسرت ابدی
که دهانم را میگیرد
دیگر چگونه بگویم که دوستت دارم
۲۰ شهریور ۱۳۸۷
زن گفت
عشق و نفرت دو روی یک سکهاند
مرد سکه را در هوا چرخاند
روی دستش نشاند و پرسید
عشق یا نفرت
زن گفت عشق
تو بردی
مرد گفت و سکه را نشانش داد
نفرت بود
مرد و زن دو روی یک سکه بودند
که در هوای نفرت و عشق
میچرخیدند
۱۲ مرداد ۱۳۸۷
درخت انار
با گلهایش غوغایی کرده در حیاط
و تو اینجا نیستی
بخندم
یا گریه کنم
زنگ زدم
جوابی نیامد
در زدم
جوابی نیامد
در را کوفتم
از پاشنه درآوردم
جوابی نیامد
در و دیوار را درهم کوفتم
ویران کردم
پلهها را صدتا یکی بالا آمدم
جوابی نیامد
فریاد زدم
پنجرهها را شکستم
نگاه نکردی
پشت به من
رو به پنجرهی سرد مانیتور
نشسته بودی
و انگشتانت
سرگشته بر دکمهها
پرسه زن با موتورهای جستجو
به دنبال کسی میگشت
که روزی
به دیدارت آید
۹ شهریور ۱۳۸۷
چرا امروز سرشاخهی درختها تکان نمیخورد
نکند دیگر دوستت نداشته باشم
بادکنکی که دل کودکیام
هوایش کرده بود
امروز ترکید
۲۰ مرداد ۱۳۸۷