اسماعیل خویی
با آسیابِ این تاریخ
از کتاب فراتر از شبِ اکنونیان
زیرا دروغ تنها در گفتار نیست ؛
و ذاتِ باستانیی انسان کردار است .
من
شاید که از تبارِ تاتارم :
خونِ دلم مباح ،
حرمتِ بانوی نامم حلالتان باد ؛
اما
من از شما دروغکِرداران نیستم ،
چنگیز نیز بود ،
میدانم ؛
اما ، بیگمان ، حتا
چنگیز نیز دروغزن نبود :
او نیز هم
آن بود
که مینمود –
چونان نهنگِ پُرتپشِ این خشم
در خونِ من .
ای آسیابِ تاریخی !
خونم حلالت باد ،
اما
گر خونِ من نبود ...؟
یا گر سکونِ من ...؟
باری ،
پیوسته شطِ خون و سکون بودهست
که آسیابِ این تاریخ را میگرداندهست؛
آری ،
پیوسته شطِ خون و سکون بودهاست .
اما
این آسیاب دیگر فرسودهست .
از من به یزدگرد بگویید :
سنگِ صبورِ زیرین دارد میترکد.
تا رستنِ هزار فواره خون
دیگر
تنها
فریادی ماندهست .

احمد شاملو
نمیخواستم نام چنگیز را بدانم ...
ازکتاب مدایح بی صله
نمیخواستم نام چنگیز را بدانم
نمیخواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،
نام خفتدهندگان را نمیخواستم و
خفتچشندگان را.
میخواستم نام تو را بدانم.
و تنها نامی را که میخواستم
ندانستم.
احمد شاملو
جخ امروز از مادر نزادهام ...
از کتاب مدایح بی صله
جخ امروز
از مادر نزادهام
نه
عمرِ جهان بر من گذشتهاست.
نزدیکترین خاطرهام خاطرهی قرنهاست.
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دستاوردِ کشتار
نانپارهی بیقاتقِ سفرهی بیبرکت ما بود.
اعراب فریبم دادند
برجِ موریانه را به دستانِ پُرپینهی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همهگان را بر نطعِ سیاه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضیام دانستند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قِرمَطیام دانستند.
آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاهترین طریقِ وصول به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دستاوردِ کشتار
جُلپارهی بیقدرِ عورتِ ما بود.
خوشبینیِ برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همهگان را گردن زدند.
یوغِ ورزاو بر گردنمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گردهمان نشستند
و گورستانی چندان بیمرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچِ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربتِ دیگر،
تا جستوجوی ایمان
تنها فضیلتِ ما باشد.
به یاد آر:
تاریخ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی.
□
نه،
جخ امروز
از مادر
نزادهام.
احمد شاملو
شبانهی ۴
از کتاب آیدا: درخت و خنجر و خاطره
عصر عظمتهای غولآسای عمارتها و
دروغ
عصر رمههای عظیم گرسنگی
و وحشتبارترین سکوتها
هنگامی که گلههای عظیم انسانی ، به دهان کورهها میرفت
[ و حالا اگه دلت خواست
می تونی با یه فریاد
گلوتم پاره کنی:
دیوارا از بتن مسلحن. ]
عصری که شرم و حق
حسابش جداست
و عشق
سوءتفاهمی ست
که با "متأسفم" گفتنی فراموش میشود
[ وقتی که با ادب
کلاتو ور میداری
و با اتیکت لبخند می زنی
و پشت شمشادا
اشکتو پاک میکنی
با پوشِتت. ]
عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشای محکومی که بر دار میکنند؛
سپیدهی ارزان ابتذال و سقوط نیست
مبدأ بسیاری خاطرههاست:
[هیفده روز بعدش بود
که اول دفعه
تو رو دیدم، عشق من! ]
وهن عظیم و اوج رسوایی نیست
سیاحتیست با تلاشها و دستوپا کردنها
بر سر جایی بهتر
که « از رو تاق ماشین، جون کندنشو بهتر میشه دید
تا از تو غرفههای شهرداری »
و غیبتها و تخمه شکستن
به انتظار پرده که بالا رود
همراه جنازهای
که تهمت زیستن بر خود بسته بود
از آن پیشتر
که بمیرد
عصر کثیفترین دندانها
در خندهای
و مستأصل ترین نالهها
در نومیدی
عصری که دستها
سرنوشت را نمیسازند
و اراده
به جاییت نمیرساند
عصری که ضمان کامکاری تو
پول چایی است که به جیب می زنی
به پشتوانهی قدرتت
از سمسارها
و رئیسهگان
و یکدستی مضامینی از این گونه است
که شهر را به هیئت غزلی میآراید
با قافیهها و ردیف
و مصراعها – همه همساز –
و نمای نردبانی ظاهرش – که خود، شعار تعالیست –
و از میان همه سنگلاخ و دشت
راه به دریا میبری
نیروی اوباشان و باجگیران را اگر
بستری شوی
و به زورق یقین آن کسان بنشینی که هیچگاه
تردید نمیکنند
و آدمی را
هم بدان چربدستی گردن میزنند
که مشاق ژندهپوش دبستان ما
قلمهای نئین را قط میزد
و در دکهی بیایمانیشان
همه چیزی را
توان خرید
در برابر سکهای
عصر پشت و رو
که ژنرالها
درسته میمیرند
بی آن که
ککی حتا
گزیده باشدشان
و مردان متنفر از جنگ
با سینههای دریده
و پوستی
که به کیسههای انباشته از سرب
میماند.
عصری که مردان دانش
اندوه و پلشتی را
با موشکها
به اعماق خدا میفرستند
و نان شبانهی فرزندان خود را
از سربازخانهها
گدایی میکنند
و زندانها انباشته از مغزهاییست
که اونیفورمها را وهنی به شمار آوردهاند
چرا که رسالت انسان
هرگز این نبوده است
هرگز این نبوده است !
عصر توهینآمیزی که آدمی
مردهایست
با اندک فرصتی از برای جان کندن
و به شایستگیهای خویش
از همهی افقها
دورتر است
عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را
در سفرهی نان نیز
هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در پهنهی نام