تبليغاتX
شهاب مقربين
شهاب مقربين
یادداشتی درباره ی محمد حقوقی

 

مسافر دالان‌های بلند عصر

 

یادداشتی از:  یوسف علیخانی

منبع:  تادانه

 

برای ما که خواننده حرفه‌ای شعر نبودیم، شعر نو یعنی "نیما و شاملو و اخوان و سهراب و فروغ" بود و زمان برد تا بفهمیم بسیارها آمده‌اند که شاعرند و شعرشان شعر است.
«محمد حقوقی
» برای ما که شعرخوان حرفه‌ای نبودیم، بیشتر منتقد بود تا شاعر با این حال وقتی نامش می‌آمد، به خاطرمان می‌رسید اصفهان با اوست و او با اصفهان.
می‌دانستیم حلقه‌ای بوده به نام "حلقه اصفهان" و او بوده و هوشنگ گلشیری و ابوالحسن نجفی و ...
اولین بار حقوقی را در مراسم تشییع منوچهر آتشی 
در تالار وحدت دیدم؛ در کنار مفتون امینی ایستاده‌بود.
آرام بود و باوقار.
شعرهایش
را بخوانیم که از هم‌دوره‌های آتشی بود و ...

از دور مثل عشق، که می‌آید
می‌آمد آن غزال شنل‌گیسو

مانا عروس سبز
-که پریان بادها
گیسوش را که جاذبه، بر خاک می‌کشید،
از خاک می‌رفتند
و در نسیم و آینه می‌ریختند
-شط شبق در دل هوا -

در ساحل جهان کنارم
- کنار او
گاهی که یک خیابان کبک است می‌خرامد
گاهی که یک بیابان آهوست می‌رمد
من مثل خواب و خاطره می‌رفتم ...

شب‌های بخارا دیگر به یاد تبدیل شده‌اند و با حسرت می‌توان از آن‌ها یاد کرد که به تاریخ پیوستند و دیگر نیاز نیست سال‌ها بگذرد تا قدر "دهباشی" و شب‌هایش را بدانیم که یکی از شب‌های مجله بخارا، شب "محمد حقوقی" بود؛ شصت و دومین شبش .
همه بودند آن‌شب؛ از زنده‌یاد رضا سیدحسینی مترجم گرفته تا محمدعلی کشاورز بازیگر و سیما بینای خواننده و محمود دولت‌آبادی و ناهید طباطبایی نویسنده و سیمین بهبهانی و جواد مجابی و سیدعلی صالحی شاعر و رضا فیاضی بازیگر و علیرضا رئیس‌دانایی ناشر و ...
شاعر پیر بود یا ما از دور او را پشت میز خمیده می‌دیدیم که می‌گفت: "شعری به نام آکواریوم نوشته‌ام و حوادث زندگی که برایم پیش آمده را این شعر تعریف کرده، و حقیقتش چهار سال است که می‌ترسم بروم سراغش. مثل آدمی که صد سالش شده و بهش می‌گویند تو دوباره باید تخت‌جمشید را بسازی، آدم چه حالی بهش دست می‌دهد، الان من همان حالم"

تاریخی که اول این مجله زده‌ام این است؛ خرداد ۱۳۸۷/ به لطف علی دهباشی و علیرضا رئیس‌دانا.
پاپریک: فصلنامه تخصصی شعر/ دوره دوم/ شماره یک/ بهار ۸۷/ ویژه محمد حقوقی.
صاحب‌امتیاز و مدیرمسوول: میرکسری حاج‌سید‌جوادی
دبیر تحریریه: ناصر وحدتی
مرکز پخش: موسسه انتشارات نگاه

در این ویژه‌نامه می‌خوانید: از هفتاد سالگی حقوقی گرفته تا خاطره‌های محمد حقوقی از دیگران و خاطره‌های دیگران درباره محمد حقوقی.
.دست‌آخر هم سال‌شماری مفصل این ویژه‌نامه را کامل می‌کند که حیف زود - امروز- کامل شد
آمدن: ۱۳۱۶ اصفهان/ رفتن ۸ تیر ۱۳۸۸ اصفهان .



همین هفته قبل بود که وقتی به شعر پناه بردم تا سبزها را سبزتر نشان بدهم، رسیدم به کتاب "شعر نو از آغاز تا امروز" نوشته محمد حقوقی.
چاپ اول: ۱۳۵۱
چاپ دوم: ۱۳۵۳
چاپ سوم: ۱۳۵۴چاپ چهارم: ۱۳۵۷
و ...

پس از مقدمه: نگاهی به جوانب شعر امروز، حقوقی، شعر نو را به پنج دهه تقسیم می‌کند و پس از نمونه‌شعرهایی از شاعران این پنج دهه، تفسیر خود از برخی از شعرها را پیش از "درباره شاعران این مجموعه" می‌آورد.
و عجیب این‌که اسمی از خودش نمی‌آورد به عنوان یکی از شاعران یکی از این دهه‌ها.

محمد حقوقی اما شاعر - منتقدی زیبا بود؛ روحش شاد.

توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت ۹ صبح  چهارشنبه ۱۰ تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.

|+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:0 | 

ابراز همدردی شاعران و نویسندگان ایران با مردم

 

     من ندانم با که گویم شرح درد

     قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد

     خون پاک ملت ایران، صدای فروخورده‌ی شاعران و نویسندگان این مرز و بوم را به فریادی رسا بدل کرد، همراه و هم‌نظر با مردمی که گشوده شدن روزنه‌ای، زخم عمیق‌شان را عیان کرده است، اعتراض خود را به کسانی که با نادیده گرفتن صدای مردم، عامل کشتارها، ضرب و شتم  و بازداشت‌های گسترده‌ی اخیر هستند، اعلام می‌کنیم،  و یاد‌آور می‌شویم که هم‌بغض به سوگ نشستگان و در بندشدگان رخدادهای اخیر به سوگ نشسته‌ایم و هوادار عدالت و آرامشی هستیم که تنها با احقاق حقوق ملت ایران برقرار می‌شود.

     سیمین بهبهانی، رضا براهنی، علی اشرف درویشیان، پوران فرخزاد، حافظ موسوی، منصور اوجی، ایرج صف‌شکن، علیشاه مولوی، مهین خدیوی، ابوتراب خسروی، فرخنده حاجی‌زاده، کامران بزرگ‌نیا، مهدی یزادنی خرم، شمس آقاجانی، پگاه احمدی، داریوش معمار، رویا تفتی، عباس صفاری، هوشنگ چالنگی، شهناز دارابیان ،عزت‌الله قاسمی، کوروش کرم‌پور، محمود معتقدی، هوشیار انصاری‌فر، علی قنبری، علی عبداللهی، محمدآبیز، سعیدآذین، فرهاد حیدری گوران، سهیلا میرزائی، شهاب مقربین، حسین فاضلی، مهرداد فلاح، کوروش همه‌خانی، علی مسعودی نیا، فرامرزسدهی، پرویز خائفی، بهزادموسایی، رضا بنی عامری، علیرضا بهنام، بکتاش آبتین، لیلا صادقی، آرش نصرت اللهی، لیلی گله‌داران، علی ثباتی، شیدا محمدی، علی الفتی، لیلا فرجامی، بابک سلیمی زاده، پویا عزیزی، بهاره فریس آبادی، رسول رخشا، بنفشه فریس آبادی، ناما جعفری، غلامرضا بروسان، رضا شمسی، سعدی گلبیانی، مازیار نیستانی، رویا زرین، سپیده جدیری، موسا بندری، محمد ذوالفقاری، علی آموخته نژاد، سعید آرمات، حسین شریفی، علیرضابابائی، آزاده زارعیان، مهدی محمدی، احمد فریدمند، محمد زندی، پروین نگهداری، علی اکبرسلیمانپور، سعیدمحمدحسنی، رجب بزرافشان، الهام اسلامی، حامد رحمتی، آزیتا قهرمان، سهراب رحیمی، مظاهر شهامت، مها محقق، حسن صفدری، علی میرکازهی، عباس عارف، فهیمه غنی نژاد، احسان عابدی، مهری جعفری، رحیم رسولی، علیرضا عباسی، علیرضا فراهانی، ستار جانعلی پور، پرویز بابائی، جواد قاسمی، محمد شعبانی، حسین ایمانیان، مهدی شام روشن، علیشام روشن، محمدمرات، مزدک موسوی، آرش الله وردی، محمد حسن مرتجا، مهدی صمدانی، محمود رافع، رضا خندان مهابادی، فاطمه سر حدی زاده، رضا مرادی اسپیلی، محمود کویر، بهاره رضائی، سوری احمد لو، مریم پالیزبان، مریم حقیقت، محسن خیمه دوز، فروغ رخشا، الهام ملک پور، کبوتر ارشدی، یاشار احد صارمی، گلاله هنری، يدالله رويایی، فرزين هومان‌فر، مهناز يوسفی، فرشته ساری، محمد آشور، ماندانا زنديان، مينا رضایی، مقصود صالحی، مهرداد امين، ياسمن كاظمی، مهناز بديهيان، آزاده دواچی، معصومه ضیائی، اسماعیل یوردشاهیان، مینو نصرت، محسن بوالحسنی، ترانه جوانبخت، هادی قاراچای، اقبال معتضدی، پرویز میر مکری، علیرضا طبیب‌زاده، فریاد ناصری، حسن همایون، شراره جمشید، محسن سراجی، نینا گلستانی، فرامرز دهگان، بابک صحرانورد، ریرا عباسی، امید نیک‌فرجام، فتح الله بی‌نیاز، مینا اروجلو، آیدا عمیدی، گراناز موسوی، اکرم حیدری، الناز رضایی قلعه چی، صادق عسگری، پرستو ارسطو، منصوره اشرافی، محبوبه میرقدیری، علیرضا زرین، مهران بقایی، شهره احدیت، علی سطوتی قلعه، فرزانه قوامی، رسول آبادیان، اکبر ایلبیگی، شهرام بهمنی، حبیب شوکتی‌نیا، حسین چراغی، حسن فرهنگی، حمیدرضا شکارسری، وحید ضیائی، رضا کاظمی، مجتبی ویسی، محمدرضا پارسایار، جواد عاطفه، رباب محب، مهرداد قاسمفر، عارف رمضانی، سامان سپنتا، ابوالفضل حسنی، رحیم فروغی، مهسا حسنی، محمود دهقانی، احمدرضا قایخلو، پوران کاوه، حسن مولایی، خیرالله فرخی، منیره پرورش، عاطفه چهارمحالیان، رامین صیاد حقیقی، اصغر واقدی، ماهزده امیری، ربابه صدر اشکوری، میثم همرنگ، ناهید سرشگی، حبیب شوکتی، بابک خوشجان، ستاره انصاری، پیرایه یغمایی، شهین منصوری، مازیار فلاح‌پور، کیانا برومند جاوید، محمدعلی حسنلو، بهمن نمازی، وحید آقاجانی، رضا شنیطا، بیژن باران، مریم برزگر، علی فتحی مقدم، علی اسداللهی، رویا نوری، محبوبه موسوی، جلیل قیصری، علی میرفطروس، احسان صفاپور، سیامک میرزاده، سعید اسکندری، علیرضا شکرریز، علی اکبر رشیدی، فردین کوراوند، افسانه نجومی، راضیه نویدزاده، محمدامین کاملی، علی روات زاده، آزاده بهروزی، آرش آذرپناه، محسن اکبرزاده، امید شمس، فریبا شمس کیا، رضا فرمند، جلیل صفربیگی، شیما کلباسی، نسترن مکارمی، سعید عباس پور، شهناز عشایری، سیروس امیری زنگنه، فدرس ساروی، هوشنگ ملکی، میثم یوسفی، علی شیخ علی چالشتری.


 منبع:  وازنا   و  روزنامه ی اعتماد ملی

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:39

شعری از اسماعیل خویی

 

 

 

اسماعیل خویی

  

با  آسیابِ  این تاریخ

از کتاب  فراتر از شبِ اکنونیان

 

زیرا دروغ   تنها در گفتار نیست ؛

و ذاتِ باستانی‌ی انسان   کردار است .

 

من

شاید که از تبارِ تاتارم :

خونِ دلم  مباح ،

                      حرمتِ بانوی نامم  حلال‌تان باد ؛

                                                                اما

من از شما دروغکِرداران  نیستم ،

چنگیز نیز بود ،

                      می‌دانم ؛

                                   اما ، بی‌گمان ، حتا

چنگیز نیز دروغزن  نبود :

او نیز هم

             آن بود

که می‌نمود –

چونان  نهنگِ  پُرتپشِ  این خشم

در خونِ من .

 

ای آسیابِ تاریخی !

خونم حلالت باد ،

                       اما

گر خونِ من نبود ...؟

یا گر سکونِ من ...؟

 

باری ،

پیوسته  شطِ  خون و سکون  بوده‌ست

که آسیابِ این تاریخ را  می‌گردانده‌ست؛

آری ،

پیوسته  شطِ  خون و سکون  بوده‌است .

اما

این آسیاب  دیگر  فرسوده‌ست .

از من به یزدگرد  بگویید :

سنگِ صبورِ زیرین  دارد می‌ترکد.

تا رستنِ هزار فواره خون

                                   دیگر

                                           تنها

                                                  فریادی مانده‌ست .

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:26 | 

و باز از الف. بامداد

 

 

 

احمد شاملو

  

نمی‌خواستم  نام چنگیز را بدانم ...

ازکتاب  مدایح بی صله 


 

نمی‌خواستم  نام چنگیز را بدانم

نمی‌خواستم  نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،

نام خفت‌دهندگان را  نمی‌خواستم و

خفت‌چشندگان را.

می‌خواستم  نام تو را بدانم.

 

و تنها نامی را که می‌خواستم

ندانستم.

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:21 | 

شعری دیگر از احمد شاملو

 

 

احمد شاملو

 

جخ امروز از مادر نزاده‌ام ...

 از کتاب  مدایح بی صله

 

جخ امروز

از مادر نزاده‌ام

                     نه

عمرِ جهان  بر من گذشته‌است.

 

نزدیک‌ترین خاطره‌ام   خاطره‌ی قرن‌هاست.

بارها  به خون‌مان کشیدند

به یاد آر،

و تنها دستاوردِ کشتار

نان‌پاره‌ی بی‌قاتقِ سفره‌ی بی‌برکت ما بود.

 

اعراب  فریبم دادند

برجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش  بر ایشان در گشودم

مرا و همه‌گان را  بر نطعِ سیاه نشاندند و

گردن زدند.

 

نماز گزاردم و  قتل عام شدم

                                      که رافضی‌ام دانستند.

نماز گزاردم و  قتل عام شدم

                                      که قِرمَطی‌ام دانستند.

آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران‌مان   یک‌دیگر را بکشیم و

این

کوتاه‌ترین طریقِ وصول به بهشت بود!

 

به یاد آر

که تنها دستاوردِ کشتار

جُل‌پاره‌ی بی‌قدرِ عورتِ ما بود.

 

خوشبینیِ برادرت  ترکان را آواز داد

تو را و مرا  گردن زدند.

سفاهتِ من  چنگیزیان را آواز داد

تو را و همه‌گان را  گردن زدند.

یوغِ  ورزاو  بر گردن‌مان نهادند.

گاوآهن  بر ما بستند

بر گرده‌مان نشستند

و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند

که بازماندگان را

                       هنوز از چشم

                                          خونابه روان است.

 

کوچِ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربتِ دیگر،

تا جست‌وجوی ایمان

                            تنها فضیلتِ ما باشد.

 

به یاد آر:

تاریخ ما  بی‌قراری بود

نه باوری

نه وطنی.



نه،

جخ امروز

               از مادر

                          نزاده‌ام.

  

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:8 | 

شعری از شاملوی بزرگ

 

 احمد شاملو

 

شبانه‌ی ۴

از کتاب  آیدا: درخت و خنجر و خاطره

 

عصر عظمت‌های غول‌آسای عمارت‌ها و

                                                     دروغ

 

عصر رمه‌های عظیم گرسنگی

و وحشت‌بارترین سکوت‌ها

هنگامی که گله‌های عظیم انسانی ،  به دهان کوره‌ها می‌رفت

 

[ و حالا اگه دلت خواست

                                                                                                       می تونی با یه فریاد

                                                                                                  گلوتم پاره کنی:

دیوارا از بتن مسلحن. ]

 

عصری که شرم و حق

                               حسابش جداست

و عشق

            سوءتفاهمی ست

که با "متأسفم" گفتنی  فراموش می‌شود

 

                                                                                         [ وقتی که با ادب

کلاتو ور می‌داری

                                                                                      و با اتیکت  لبخند می زنی

                                                                                            و پشت شمشادا

                                                                                                 اشکتو پاک می‌کنی

                                                                                         با پوشِتت. ]

 

عصری که

                فرصتی شورانگیز است

تماشای محکومی که بر دار می‌کنند؛

سپیده‌ی ارزان ابتذال و سقوط نیست

مبدأ بسیاری خاطره‌هاست:

 

[هیفده روز بعدش بود

                                                                                                                که اول دفعه

                                                                                                     تو رو دیدم،  عشق من! ]

 

وهن عظیم و اوج رسوایی نیست

سیاحتی‌ست با تلاش‌ها و دست‌و‌پا کردن‌ها

                                                       بر سر جایی بهتر

که « از رو تاق ماشین، جون کندنشو بهتر می‌شه دید

تا از تو غرفه‌های شهرداری »

و غیبت‌ها و تخمه شکستن‌

به انتظار پرده که بالا رود

                                   همراه جنازه‌ای

که تهمت زیستن بر خود بسته بود

                                             از آن پیش‌تر

                                                                که بمیرد

 

عصر کثیف‌ترین دندان‌ها

در خنده‌ای

و مستأصل ترین ناله‌ها

در نومیدی

 

عصری که دست‌ها

سرنوشت را نمی‌سازند

و اراده

به جایی‌ت نمی‌رساند

 

عصری که ضمان کامکاری تو

پول چایی است که به جیب می زنی

                                              به پشتوانه‌ی قدرتت

از سمسارها

                  و  رئیسه‌گان

 

و یک‌دستی مضامینی از این گونه است

که شهر را به هیئت غزلی می‌آراید

با قافیه‌ها و ردیف

و مصراع‌ها – همه همساز –

و نمای نردبانی ظاهرش – که خود، شعار تعالی‌ست –

 

و از میان همه سنگلاخ و دشت

                                          راه به دریا می‌بری

نیروی اوباشان و باج‌گیران را اگر

                                             بستری شوی

و به زورق یقین آن کسان بنشینی که هیچ‌گاه

تردید نمی‌کنند

و آدمی را

              هم بدان چرب‌دستی گردن می‌زنند

که مشاق ژنده‌پوش دبستان ما

قلم‌های نئین را قط می‌زد

و در دکه‌ی بی‌ایمانی‌شان

همه چیزی را

                   توان خرید

                                  در برابر سکه‌ای

 

عصر پشت و رو

که ژنرال‌ها

                درسته می‌میرند

بی‌ آن که

             ککی حتا

                          گزیده باشدشان

و مردان متنفر از جنگ

با سینه‌های دریده

و پوستی

             که به کیسه‌های انباشته از سرب

                                                         می‌ماند.

 

عصری که مردان دانش

اندوه و پلشتی را

با موشک‌ها

به اعماق خدا می‌فرستند

و نان شبانه‌ی فرزندان خود را

از سربازخانه‌ها

                      گدایی می‌کنند

و زندان‌ها انباشته از مغزهایی‌ست

که اونیفورم‌ها را وهنی به شمار آورده‌اند

چرا که رسالت انسان

هرگز این نبوده است

هرگز این نبوده است !

 

عصر توهین‌آمیزی که آدمی

مرده‌ای‌ست

                با اندک فرصتی از برای جان کندن

و به شایستگی‌های خویش

از همه‌ی افق‌ها

دورتر است

 

عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را

                                                           در سفره‌ی نان نیز

هم بدان دشواری  به پیش می‌باید برد

که در پهنه‌ی نام

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:36 | 

 

 

مخاطب من  تو هستی

(گفتگو با محسن بوالحسنی)

و

فرار از مثلث برمودا

(مطلبی از علی مسعودی نیا)

در روزنامه ی اعتماد ملی ، سه شنبه، نوزدهم خرداد ۱۳۸۸

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:5 | 

سراسیمه سرمی‌زنم ...

 

 


سراسیمه  سرمی‌زنم

به هر گوشه و کنار

نیست

 

برمی‌گردم

سرمی زنم

به دیروز   به پارسال

نیست

 

سرمی‌زنم  به فردا

به  سالی دیگر

پیدا نمی‌کنم

 

سرمی‌زنم  به دیوار

نیست

پیدا نمی‌کنم

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:31 | 

ساده‌نويسي در شعر امروز

 

ساده‌نويسي در شعر امروز

منبع: ایسنا

     شهاب مقربين به تقسيم‌بندي شعر به ساده يا دشوارنويسي اعتقادي ندارد؛ اما در عين حال مي‌گويد، از اين‌که به‌عمد زبان خود را دچار پيچيدگي کند، احتراز مي‌کند.

     اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: تقسيم‌بندي شعر به دو گروه ساده و دشوار توجيهي ندارد...


ادامه ی مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:39 | 

ترجمه‌ی شش شعر به انگلیسی

 


ترجمه‌ی شش شعر از شهاب مقربین به انگلیسی

مترجم: آزاده دواچی

 

 Translator: Azadeh Davachi

Six Poems by Shahab Mogharabin 

منبع:  چراغ های رابطه    و   americanpoems 

 

Look through your window

 

Look through your window

The crowded street

The people’s tumult

The car’s staggering

All of them are delusions

Forget them

Watch the giant ship

 Pitches through the wavy water

Weighs anchor

Whistles

 

The seabirds are turning while screaming

Over the waves that bring

The figure of a far island

Don’t you see

 

You don’t see

A thick fog has covered all these things in it

You don’t see the fog either

That grows like fungi in it

The crowded street

The people’s tumult

The car’s staggering

 

Close your window

 

از پنجره‌ات نگاه کن ...

 

از پنجره‌ات نگاه کن

خیابان شلوغ

همهمه‌ی مردم

سرسام ماشین‌ها

همه‌  وهم‌اند

فراموش‌شان کن

ببین

کشتی‌یی غول‌پیکر

بر آب‌های مواج

بالا و پایین می‌شود

لنگر برمی‌دارد

سوت می‌کشد

 

مرغ‌هایی جیغ‌کشان می‌چرخند

بر فراز موج‌هایی

که شکل جزیره‌ای دور را با خود آورده‌اند

نمی‌بینی؟

 

نمی‌بینی

مهی غلیظ تمامی این‌ها را در خود پوشانده‌است

مه را هم نمی‌بینی

که مثل قارچ روییده‌است در آن

خیابان شلوغ

همهمه‌ی مردم

سرسام ماشین‌ها

 

پنجره‌ات را ببند


ادامه ی مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:42 | 

یادداشتی از رسول رخشا

 

 

شاعر شعر کوتاه

یادداشتی پیرامون کتاب

این دفتر را باد ورق خواهد زد

رسول رخشا

    

منبع: روزنامه ی اعتماد ملی (پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸)

 

     با اين‌که حافظه‌ی خوبي براي حفظ کردن شعر از خود سراغ ندارم، اما يکي از معدود شعر‌هايي که به خاطر سپرده‌ام، شعرکوتاهي است از شهاب مقربين. هر جا که برف مي‌بينم، يا درختي که با جامه‌اي از برف پوشيده است، بي‌اختيار زمزمه مي‌کنم:

     برفي سنگين نشست

     درختي زيبا شد

     درختي شکست

     «اين دفتر را باد ورق خواهد زد» پنجمين مجموعه شعر شهاب مقربين است. آنچه در اين مجموعه در مقايسه با کتاب‌هاي قبل، بيشتر جلب توجه مي‌کند، نرم شدن زبان شعرهاست؛ به شکلي که بيان در شعرها مسيري را طي مي‌کند که هيچ ديواره‌اي ميان شاعر، مخاطب و شعر (زبان) ديده نمي‌شود...


ادامه ی مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:40 | 

    

 

     سپاسگزارم از همه‌ی دوستان عزیزم - شاعران یا دوستداران شعر -  که با حضور در نمایشگاه کتاب، با اظهار لطف و محبت‌ خود، مرا سرشار کردند؛ آن‌ها که از پیش می‌شناختم یا آن‌ها که از این پس، دوستان تازه‌ی من‌اند.

     از دیدار همه شاد شدم.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49 | 

مي‌خواستم دنيا را عوض كنم ...
 

شعری از کتاب

این دفتر را باد ورق خواهد زد

 

مي‌خواستم دنيا را عوض كنم

دنيا عوض شد

اما كار من نبود

 

مي‌خواستم انسان را دگرگون كنم

انسان‌ها دگرگون شدند

نه آن‌گونه كه من مي‌خواستم

 

حالا ديگر

فقط  مي‌خواهم

تو را نگه‌دارم

همان‌گونه كه بودي 

بي هيچ تغييري

پيچيده در روياهاي كاغذي‌ام

 

و تو

مي‌دانم

عوض نخواهي شد

همان‌گونه كه بودي گريزپا

پرطغيان و تغيّر

                    ويران‌گر

رودخانه‌ي آتش

 

این دفتر را باد ورق خواهد زد

مجموعه شعر تازه‌ی شهاب مقربین

منتشر شد

عرضه در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران

مصلای تهران، سالن شبستان، راهروی شماره‌ی ۳۱، غرفه‌ی ۱۷

موسسه‌ی انتشاراتی آهنگ دیگر

از ۱۶ تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:24 | 

چرا بترسم از فصل‌ها ...
 

 

 

چرا بترسم از فصل‌ها

سر در پیِ هم گذاشته‌اند

کمر به نابودیِ خود بسته‌اند

به هم حمله‌ور می‌شوند   از هم فرار می‌کنند

چرا بترسم من

 

گله‌ای از گراز  انگار

در پیِ هم می‌دوند

لگدکوب می‌کنند  بوته‌ها و گل‌ها را

 

و بالِ زلالِ پروانه‌ی قشنگِ من ...

 

دل‌شوره‌های من‌اند

که باد را می‌برند

از فصلی به فصلی

دنبالِ بالِ تو

                                                            ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:39 | 

در را باز نکردی ...
 

 

 


در را  باز نکردی

دوچرخه‌ی پستچی  در باران زنگ زد

 

باز کن

آلبوم تمبرهایت را

نگاه کن

جای خالی تصویری را

که برایت خبرهایی آورده بود

و ...

 

باطل شد

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:33 | 

از پنجره‌ات نگاه کن ...
 

 


 

از پنجره‌ات نگاه کن

خیابان شلوغ

همهمه‌ی مردم

سرسام ماشین‌ها

همه‌  وهم‌اند

فراموش‌شان کن

ببین

کشتی‌یی غول‌پیکر

بر آب‌های مواج

بالا و پایین می‌شود

لنگر برمی‌دارد

سوت می‌کشد

 

مرغ‌هایی جیغ‌کشان می‌چرخند

بر فراز موج‌هایی

که شکل جزیره‌ای دور را با خود آورده‌اند

نمی‌بینی؟

 

نمی‌بینی

مهی غلیظ تمامی این‌ها را در خود پوشانده‌است

مه را هم نمی‌بینی

که مثل قارچ روییده‌است در آن

خیابان شلوغ

همهمه‌ی مردم

سرسام ماشین‌ها

 

پنجره‌ات را ببند

                                                                ۶ بهمن ۱۳۸۷


به نقل از مجله ی
ارمغان فرهنگی (شماره ی ۴ و ۵)

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:50 | 

آسمان آبی ...
 

 

 


آسمان   آبی

بهار   سبز

 

چرا مداد من  سیاه می‌نویسد

                                                                         ۳ خرداد ۱۳۸۷

 

|+| نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:50 | 

شادباش

 

آن‌همه ناز و تنعم  که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدمِ باد بهار  آخر شد
                                                                        
 "حضرت حافظ"

 

|+| نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:1 | 

گاهي باران ...

 از کتابِ  «کنار جاده‌ی بنفش   کودکی‌ام را دیدم»


آري بهار همين است

 

گاهي باران

كمانچه‌ي رنگيناش را بر‌مي‌دارد

براي آفتاب مي‌زند

و آفتاب

دامناش را جمع مي‌كند

با زانوان لخت‌اش

به رقص مي‌آيد

 

گاهي درخت چنان سبز مي‌شود

كه تو بي‌خود از خود پرواز مي‌كني

گاهي اما

            چنان آشفته

كه تو چون برگي مي‌چرخي و

فرومي‌افتي

  

گاهي فاخته سراغ از چيزي مي‌گيرد

كه هرگز نبوده

                   هرگز نخواهد بود

گاهي اما

زير تاقيِ ايمن ايواني

با سكوت‌اش چنان از چيزي نگهباني مي‌كند

كه انگار

همه

همان بوده‌است

 

گاهي ستاره‌اي

                  از دور

به چشمكي

              برايت

شادي كوچكي مي‌فرستد و

                               گاه

ماه

مي‌گيرد

  

گاهي انگار در نسيمي

هرچه از دست مي‌رود

گاهي انگار در سايه‌اي

هرچه‌اي مي‌ماند

بر تكه‌ي خرد زميني

 

گاهي ...

            آري  بهار همين است

كه مي‌بيني

                                                                                  ۲۶ اسفند ۱۳۷۱

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:30 | 

از میان جمله‌ی آدم‌ها ...
 

 

 

از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت کشیدم

تو یک کلمه‌ی شیرین بودی


کلمه‌ی عشق نه

عشق تلخ است


کلمه‌ی دوستی نه

                      شوق نه

دوستی گَس است و  شوق شور


تو مثل کلمه‌ی خیال   مثل کلمه‌ی خواب

شیرین بودی

 

از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت آوردم

آوردم

چون کلمه‌ای عزیز

در پرانتزِ آغوشم

 

مثل کلمه‌ی خواب

پریدی و رفتی

میان جمله‌ی آدم‌ها

                                                                    ۳۰ مهر ۱۳۸۷

 
به نقل از سایت جن و پری


|+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:10 |